خرید بک لینک

 <a href='http://7ninilan3.niloblog.com/p/85/'>قصه</a> ی شیر و آدمیزاد


یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود.
یک روز شیر در میدان جنگل نشسته بود و بازی کردن بچه هایش را تماشا می کرد که ناگهان جمعی از میمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسیدند. شیر پرسید: « چه خبر است؟» گفتند: « هیچی، یک آدمیزاد به طرف جنگل می آمد و ما ترسیدیم.»



ادامه مطلب

برچسب: قصه شیر و آدمیزاد, نویسنده: رادین دادخواه تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 16:47

صفحه بندی