خاله سوسکه جیغی زد و گفت: نه، نه، نه! من زن بقال نمیشم؛ اگر بشم، کشته میشم.
بعد خاله سوسکه رفت و رفت و رفت تا به قصاب رسید. قصاب گفت: خاله سوسک پا کوتاه! سوسک سیاه! کجا میری؟
خاله سوسک ناراحت شد و گفت: من که از گل بهترم، از یرگ گل نازکترم چرا میذاری سر به سرم؟؟
– پس چی بگم؟
– بگو خاله قزی، چادر یزدی، کفش قرمزی، کجا میری؟
برچسب: قصه سوسکه و آقا موشه,داستان سوسکه و آقا موشه,داستان سوسكه و آقا موشه,دانلود قصه سوسکه و آقا موشه,قصه صوتی سوسکه و آقا موشه,
نویسنده: رادین دادخواه