بچه غوله از وقتی به دنیا آمده بود، آب
بازی نکرده بود، از آب خوشش آمد. نشست وسط رودخانه. یک سنجاقک افتاده بود
توی ردوخانه. بالش خیس شده بود و نمی توانست خودش را از آب بیرون بکشد.
بچه غوله با دست زیر آب رودخانه زد و آب ها را پاشید هوا و گفت: « منه! منه! » سنجاقک همراه یک قطره ی آب، رفت توی هوا و افتاد روی یک برگ.
برچسب: بچه غول,بچه غول در اصفهان,بچه غول استقلال,بچه غول ایرانی,بچه غول ایران,بچه غول سال 90,بچه غول پیکر,بچه غول بي شعور,بچه غول در عربستان,بچه غول سال 91,
نویسنده: رادین دادخواه