سنجاب کوچولو مدتی رفت توی اتاقش و با
اسباب بازیهاش بازی کرد. اما زود حوصله اش سر رفت و خسته شد.بابا سنجابه از
راه رسید.
سنجاب کوچولو دوید تو بغل بابا . اما بابا خسته بود و حوصله نداشت با سنجاب کوچولو بازی کند. ولی وقتی نشست نی نی سنجابه را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن با نی نی سنجابه .
برچسب: قصه ی نی نی و سنجاب کوچولو,
نویسنده: رادین دادخواه