خرید بک لینک

حسن خیلی از اومدن بهار خوشحال بود و دلش می خواست بره بیرون و روی سبزه ها بازی کند، ولی نمی تونست. چون مریض بود. چند روز گذشت و حسن هنوز بیرون نیومده بود.


<a href='http://7ninilan3.niloblog.com/p/103/'>قصه</a> پسر مهربون


گل ها و پرنده ها و ماهی های روی خونه دلشون براش تنگ شده بود. آخه حسن خیلی اون ها رو دوست داشت و قبل از زمستون سال قبل همیشه باهاشون حرف می زد، مراقبوشون بود.


ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین دادخواه تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 19:57

صفحه بندی